تبليغاتX
من و خودم
خصوصي
یه زندگی جدید رو شروع کردم با یه آدم به ظاهر جدید!! ولی قرابتهایی با این آدم حس میکنم که میفهمم خیلی هم جدید نیست

شاید تا چند روز دیگه از این خونه به یه خونه مجازی دیگه اسباب کشیدیم خونه ای که دونفرمون بتونیم توش بنویسیم

دوستان خوبی تو این خونه پیدا کردم و ازشون درس هایی گرفتم که برای ساختن زندگیم ازشون استفاده کردم

حتما تو خونه جدید هم لینکشون میکنم

برای همه دوستای خوبم آرزوی موفقیت دارم و شادی و آرامش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 10:16  توسط اعظم  | 

 بعد از مدتها دوباره نوشتن سخته پس کپی کردن چاره کاره!!

یه تست شخصیت تو وبلاگ کاسنی هست که بد نیست یه نگاهی بهش بکنید

نابغه

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:50  توسط اعظم  | 

راوی عزیزم مرا به بازی دعوت کرده که خیلی سخت است چند روز است دارم فکر میکنم که کدامها را جزو ۱۰  رده اول دوست داشته ها و نداشته ها بنویسم 

تصمیم گرفتم چیزهای ماورایی را که دوست دارم از لایه های دلم بیرون نیاورم و مسایل عادی را بنویسم

پس

دوست داشتنیهام

۱- سیب

۲- نون داغ ، خامه، شیره انگور

۳- شاهین ، جواد ، امی، کامی  ( ماشین، موبایل، ام پی تری پلیر و کامپیوترم)

۴- بیسکوییت ساقه طلایی کرمدار

۵- بچه گانه حرف زدن

۶- از چپ و بی نقطه نوشتن

۷- کاست پنهان چو دل از حمیدرضا نوربخش

۸- پیاده روی

۹- مسافرت

۱۰-

دوست نداشتنیها

۱- زیرپوش رکابی

۲- کره شل

۳-زیر بار حرف زور رفتن

۴-  غذایی که توش شیر یا خامه باشه

۵- شرکت مخابرات چون موبایلمو قطع کرده

۶- بایگانی کردن مدارک

۷- خانه داری

۸- فیلترینگ

۹- قرمه سبزی

۱۰-

حالا منم دعوت میکنم از  مهشید جونم  و ماندای گل که دوست داشتنیها و نداشتنیهاشونو بگن 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 16:10  توسط اعظم  | 

خوشم آمد که توی این همه آدم دنیا فقط تو جرات کردی به من بگویی که چشمم انحراف دارد ،چون خیلی دوستم داری!!! میدانم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 15:55  توسط اعظم  | 

به فجیع ترین وضع ممکن تصادف کرده ام

بدترین محل ممکن

بدترین آدم ممکن

بدترین شرایط ممکن

برام دعا کنید!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 9:22  توسط اعظم  | 

آخییی حرف زدم !!!!!

تا به حال اینقدر دهن من و سیب بسته نبوده هااااا

خفه شدم!!!!

چقدر کم سر زدم این چند وقته به خودم، به دوستام، به وبلاگم ....

بعضی آدما چند تا کار رو نمیتونن با هم انجام بدن یعنی قاط میزنن فکر کنم منم از همون آدمها هستم !!!!

از دیدن!! یعنی خوندن مجدد همتون خوشحال شدم دوستای خوبم !! سعی میکنم امروز به همه اهالی سر بزنم اگه خدا بخواد!!!

بازم میام حتماْ  

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 12:2  توسط اعظم  | 

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است...

سال نو مبارک!!

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:2  توسط اعظم  | 

تا بحال اینقدر حالم بد نبوده است !!

تا بحال اینقدر حالم خوب نبوده است !!

من در نهایت در اثر یک تناقض قالب تهی خواهم کرد...

رسماْ دیوانه شدیم رفت!!

دختر خوبی بود!!!

خدا بیامرزدش!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:17  توسط اعظم  | 

اولین بار است که دعوایمان میشود البته غیر مستقیم ! او غر میزند و به من میرسانند من هم میگویم اگر تا عصر که من برگردم آرامش نکنید من هیچ تعهدی به اخلاقی بودن ندارم!!!

-------------------------------------------

دوباره استرس میگیرم ، دوباره سرم درد میگیرد ، دوباره پلکم میپرد، بی اشتها میشوم، صورتم گر میگیرد ، یادم میرود که فرمول قطار اکسپرس هماتیت دارد یا نه؟صدای لودر شرکت کناری حالم را بهم میزند .

عینکم را جا گذاشته ام ، چشمانم خسته است ...

---------------------------------------------

بدبختی اینجاست که بی حوصلگی از صبح شروع شود ، از خواب بیدار شوی و ببینی که چشمانت پر است از گریه ای که دلیلش را نمیدانی ، عصبانی باشی !! از دست من؟؟ خودم؟؟؟  حتی ندانی !!!

به سراغ وبلاگ ماندا بروی و در دل بگویی اگه آپ کرده بود همه چی خوبه!!!!

وای ماندا!!!! نه!!!!!!!!

----------------------------------------------

هیچ کدام از این حرفها چاره کار نیست!!

فقط میگم خفه شو ! خفه!!!!! میفهمی میگم خفه شو!!!! من حوصله ندارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:58  توسط اعظم  | 

یادت میآید؟...

دستانم را میگیری ، مرا در باغ میگردانی، برایم آواز میخوانی....

من سردم میشود ....

مرد جوان بخاری آلاچیق را روشن میکند. باد میآید من دستانت را محکم میگیرم تا باد رویاهایم را با خود نبرد...

تو میپرسی میتوانی این منظره را نقاشی کنی؟

در دلم میپرسم کدام منظره این درختهای خشک را نه ولی نگاه گیرایت را شاید...

تو میگویی آب تمام رودها در زمستان همیشه گل آلود است...

در دلم میگویم مثل هوای دل من که بی تو مه آلود است...

زمین زیر پایمان گل میشود و آسمان بالای سر نمناک...

نمیدانم اول کدام دلتنگ میشوند آسمان یا زمین ؟ ولی هر چه هست باران پایان این دلتنگی است ...

گاهی برایت بغض میکنم ...

گاهی برای خودم میخندم...

گاهی کودک میشوم ...

گاه مادر ...

گاهی...

پی نوشت:

۱- دلواپسی های پایان سال دوباره به سراغم امده...

۲- اضطراب کارهای پیش رو، استرس کارهای عقب مانده ، برنامه سال جدید، نگرانی ها و شادیها همه و همه انرژی زیادی میگیرند از من ...

۳- بماند برای بعد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 14:45  توسط اعظم  | 

جان هر کسی که دوست داری دوباره بهمش نریز ....

میدانی که تکه های این پازل چقدر بد قلق اند!!!

خودش قبول کرده است که کار در صنعت روحش را خشن کرده مثل دست و بازویش!

کمک کن دوباره برود سراغ سازش بلکه....

خدایا بهمش نریز خواهش میکنم !!!

میدانیکه این چینی بند خورده دیگر تحمل سنگ ندارد...

* ذهنم خسته است و فکرم مشغول و این خستگی و مشغولیت دیوانه میکندم!!!

* اکیداْ بی حوصله ام و سر درگم ...

* همیشه سخت ترین قسمت زندگیم پیدا کردن دلیل برای کارهایی بوده که دلیلش را نمیدانستم و انجام داده ام.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 14:32  توسط اعظم  | 

تمام گذشته ام را با تو خط خطی میکنم

کمال اسماعیل* را بی اعتنا و سینه سپر میگذرم

خدا قشنگ بازی ام میدهد خیلی قشنگ !!!!

یادت میآید ؟؟؟؟

دفتر را که باز کردم نوشته بودی

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور.....

*: خیابانی در اصفهان از سی و سه پل به سمت پل خواجو

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 15:47  توسط اعظم  | 

در این یک ربع قرن عمر با برکتمان!!!!! اولین بار است که میخواهیم یک کار علمی انجام دهیم اون هم  ترجمه یک کتاب!!!!

البته از آنجا یی که ما به اندازه لاکی لوک خوش شانس هستیم و خودمان هم بدون وجود شر نفس تنگی میگیریم و نیز از آنجا که هر وقت کاری را با آقایان شروع کردیم شرش دامنمان را گرفته اصلاْ بعید نیست که این کتاب هم علیرغم اسم علمی اش در نهایت کتاب ممنوعه از آب درآید و پر از خزعبلات و لاطاعلات شود و باز دودش به چشم کور شده ما برود...

ولی از کلیه سروران گرامی تقاضامندم برای موفقیت این حقیر سراپا تقصیر و ضایع نشدن جلوی مترجمان و مولفان قدرتمند همکار در این پروژه دعا عنایت بفرمایند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 15:37  توسط اعظم  | 

حالم از این حرف که پشت سر هر مرد موفق حتماْ یک زن است به هم میخورد میخواهم یک زن و مرد موفق کنار هم بایستند
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 16:0  توسط اعظم  | 

بادبادک مهربون دعوتم کرده بود به یک شور

پس!!!!

من حادثه عاشورا رو فراتر از تشنگی یا زخم میبینم و دوست دارم که اینطوری برای خودم تفسیرش کنم که کسی که عقیده ای به حق داره به هر قیمتی ازش دفاع میکنه حتی به قیمت جان

همیشه عباس برام یک انسان کامل بوده  و مظهر انسانیت

با اینکه به تمام انسانهای حاضر در اون جمع احترام میذارم و دوستشون دارم مثل

زینب به عنوان یه زن که میتونه برای خیلی از ماها الگوی آزادی خواهی اصلاح طلبی و دفاع از حقوق زن باشه ، یا مادر وهب یک مادر کامل یا حسین که فراتر از دین و اعتقادات بهش ایمان دارم

ولی عباس برام یه چیز دیگه بوده و هست

مظهر انتخاب آگاهانه و زندگی آزادانه و با شرافت

و به  هزارو یک دلیل غیر قابل بیان دوستش دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 13:38  توسط اعظم  |